تبلیغات
سیاه مشق - حكایت مرد خراسانی

سیاه مشق

حكیمی سخاوتمند ، مردی خراسانی به خدمت گرفت تا در امور عیش و نیاز راه بر او هموار نماید و چون ضرورتی پیش آید آن مرد به حضور او شتابد و آن مهم به انجام رساند و كارهای سخت منزل را بر او آسان گرداند .
حكیم ، مرد را در اتاقی كنار اتاق خود مسكن داد و بر او محبتهای بسیار نمود و او را چون برادر دوست همی داشت و مرد نیز در امر دوستی و خدمت سعی بسیار نمود و حكیم را از جان دوستتر میداشت و در مراقبت از او سخت كوشا بود .
روزی حكیم را به آب نیاز بود و در خانه آب برای رفع عطش نبود لذا مرد گماشته را ندا داد و طلب آب كرد ، آن مرد نیز بطرف چاه بدوید و سطل به دست گرفت كه ناگاه ریسمان چون دود از دست او بدر رفت و چون خاك بر زمین ریخت .
مرد خراسانی اندوهناك به نزد حكیم بازگشت و خبر گسستگی ریسمان چاه را به او داد و گفت : " ای حكیم ، اگر بر آب نیاز فوریت است من پای بر دیواره چاه نهم  و به چاه اندر شوم و سطل بر آب ته چاه زنم و سطل به دندان گرفته و نزد تو آورم تا عطش با آن بنشانی ."
حكیم چون این خوش خدمتی از مرد بدید او را به خرید ریسمانی به ارتفاع چاه و كمی بیشتر  امر كرد .
حكیم از خدمت خالصانه مرد خراسانی و مرد خراسانی از مهربانی و عطوفت حكیم به خدا شاكر بودند .
یكماه از یلدا بگذشته بود كه روزی مرد به نزد حكیم آمد و احوال خوش در چهره و در اندام نداشت  ، همی مینالید و با التماس به حكیم چنین گفت : " ای حكیم ، تا كنون هر چه از تو خواسته ام در حد توانت و حتی بالاتر از آن مهیا نموده ای و بار خجلت بر من گران كرده ای ، اینك روی آن ندارم تا خواسته ی  خود باز گویم كه اندیشم تو مرا مردی كستاخ در نظر آوری و به من تهمت نازپروردگی نهی . "
حكیم لبخندی بر لبان نقش كرد و سری تكان داد و از مرد خواست تا احوال و حاجت خود بازگوید .
مرد با صدای لرزان و گرفته گفت :‌ " ای حكیم ، بعد از برف هفته ی پیشین سقف اتاق من نمدار گشته و اینك در حال فرو ریختن است ، هر لحظه هراس دارم كه این سقف بر سر من فرود آید و نفس از من بگیرد ، خواب از چشم و خنده از لبانم دزدیده است ، مرا راه حلی بنما تا مگر ازین رنج برهم . "
حكیم چون این بشنید ابرو در هم كشید و كمی در اندیشه غوطه خورد و دست بر ریش سفید خود كشید و گفت : " ای مرد ، مرا میهمانانی از خطه شمال در رسند و من اتاقی برای پناه دادن به آنان ندارم كه خود دانی میهمان چون به خانه درآید حرمت آن بر میزبان واجب باشد و میزبان آنچه خود دارد ، ننوشد و نخورد تا بر میهمان عرضه دارد و بار سفر از دوش آنان برگیرد ، پس همین اتاق بیسقف را برای خود پایدار بدار كه چون میهمان در رسد چهار دیوار نیز از آن تو نخواهد بود چه رسد به سقف . "
مرد خراسانی بسیار آزرده گشت و سر به زیر انداخت و با لحنی ضعیف گفت : " ای حكیم ، روا نباشد كه میهمان را در اتاقی جای دهی كه بیم آن رود كه سقف آن بر سر میهمان خراب شود . "
حكیم چو این بشنید لبخندی زد و دست بر شانه ی مرد خراسانی نهاد و او را برای یافتن اسحق نجار روانه بازار كرد .

نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن 1389 ساعت 12:31 ق.ظ توسط بهنام راد نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin