تبلیغات
سیاه مشق - سوراخ زنبور

سیاه مشق

در كافه را باز كردم ، بوی گرم قلیان و سیگار و نم عرق یك مشت آدم مافنگی و بوگندو بصورتم خورد .
كافه آنقدر شلوغ و پر سروصدا بود كه برای چند لحظه خودم را گم كردم .
قهوه چی با دیدن من كه داشتم دنبال جای خالی میگشتم - سماور برنجی كهنه و گچ گرفته اش را از روی چارپایه چوبی زهوار در رفته برداشت و به شاگردش داد .
شاگرد نیز چارپایه را كنار دیوار كاشی شده گذاشت و با دست لقی آنرا امتحان كرد و با سر به من اشاره كرد ، استكان چای را دستم داد .
- " قلیون هم بزارم ؟ "
در حالیكه به زحمت روی چارپایه مینشستم گفتم :
- " نه ، نمیخواد " .
-  " مال كجایی ؟ "
- " مال اینطرفا نیستم ، یعنی خیلی وقته كه دیگه نیستم " .
به موهای سفیدم نگاه زیركانه ای انداخت .
- " اینو كه خودم میدونم ، دنبال چی اومدی ؟ "
- " دنبال خودم " .
لبخند مضحكی زد ، چند قدمی كه دورتر شد برگشت و دورنمایم را ورانداز كرد .
استكان چهارم چای را كه سر كشیدم هوا كاملا تاریك شده بود . خیلی وقت بود كه چارپایه را تحویل داده و پشت یكی از میزها نشسته بودم .
بعد از آن حرفی كه به شاگرد زده بودم فكر میكرد میخواهم سر شوخی را باهاش باز كنم برای همین تا نگاهمان به هم میافتاد لبخندی میزد و به زمین نگاه میكرد .
كافه خالی شده بود ، شاگرد میزها را تمیز میكرد و كافه چی مشغول شستن استكانها بود ، شاگرد را صدا زدم ، دستش را گرفتم و مخفیانه یك اسكناس هزار تومانی كف دستش گذاشتم .
با تعجب و ترس نگاهم كرد و زیر چشمی نگاه سریعی به كافه چی انداخت .
- " این واسه چیه ؟ باید با اوستام حساب كنی " .
دستش را محكم فشار دادم ، به چشمان ریزش زل زدم و ملتمسانه گفتم :
- " اینو بگیر ، هركسی اومد پی من و ازت سوال كرد فقط بهش بگو چارتا چایی خورد ، پولشو نداد ،
ما هم انداختیمش بیرون " .
بعد دست دیگرم را داخل جیبم بردم و دوهزار تومانی كهنه ای را مچاله در مشتش فرو كردم .
- " اینم پول چاییم ، بده به اوستا ، بهش سفارشمو بكن " .
شاگرد با تعجب دوباره لبخند موزیانه ای زد .
- " چشم آقا " .
- " در ضمن ، میدونی كافه ی سر چارراه تا ساعت چند بازه ؟ "
- " اونا تا ده و نیم شب هستن آقا " .
خیالم راحت شده بود ، میترسیدم شاگرد كافه مرا سوال پیچ كند ولی بخیر گذشته بود .
هنوز چند قدمی از كافه دور نشده بودم كه یك نفر از پشت سر صدایم زد :
- " آقا بهروز ، آقا بهروز " .
قدمهایم را تندتر كردم .
شاگرد نفس زنان بهم رسید و آب دهانش را قورت داد ، هنوز پره های بینی اش باز و بسته میشد .
- " آقا بهروز ، فیلم جدیدتونه ؟ "
از خجالت سرم را پایین انداختم ، آهسته گفتم :
- " نه ، ایندفعه واقعا شرط بندیه  " .


نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت 1390 ساعت 07:31 ب.ظ توسط بهنام راد نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin