تبلیغات
سیاه مشق - براستی او یك فرشته بود

سیاه مشق

از بچگی آرزو داشت مادرش را ببیند ولی حتی یك عكس سیاه و سفید هم از او نداشت . همه ی چیزی كه درباره  ی مادرش میدانست همان چیزی بود كه پدرش برایش سالها پیش گفته بود : " مادرت یك فرشته بود ، یكشب با من زندگی كرد ، فقط یك شب ، نزدیك صبح كه بدنیا آمدی او هم از پنجره پرواز كرد رفت . گفته برمیگردد ، زیاد طول نمیكشد " .

آنموقع آنقدر بچه بود كه چیزی از حرف پدرش نمیفهمید و آنقدر پدر باهاش مهربان بود كه نبود مادرش را حس نمیكرد ولی هر چه میگذشت پدرش گوشه گیرتر میشد . گوشه ی اتاقش مینشست گریه میكرد با خودش حرف میزد و فرشته را صدا میزد . بعد از مدتی هم خانه نشین شد و كارهای آپارتمان گردن بابك كه نوجوان بود افتاد .

وقتی همسایه ها فهمیدند پدر بابك سكته كرده و نمیتواند كارهای آپارتمان را انجام دهد بسیاری از كارها را خودشان میكردند تا بابك فرصت رسیدگی به پدرش را داشته باشد . زبان و نیمی از بدن پدر فلج شده بود .

آن سالها كه حال پدر خوب بود و میتوانست درست حرف بزند وقتی خاطره اش را تكرار میكرد میگفت : " از این پنجره ای كه رفته برمیگردد " و با انگشت به پنجره ای كه بابك هرگز آنرا ندیده بود اشاره میكرد ، جایی بالای دیوار كه فكر میكرد زمانی آسمان آبی از آنجا دیده میشده .

صدای زنگ در بزحمت تا اتاق پشتی میرسید بابك عمدا صدا را كم كرده بود تا مزاحم پدر نشود .

پدر را روی تخت دراز كرد ، ناهارش را داده بود . در را باز كرد زن همسایه آش آورده بود .

-         " بابات حالش چطوره ؟ "

-         " خوبه ، به مرحمت شما " .

-         " این آش رو واسه شما پختم ، فكر كنم امرو تولدت باشه ، آره ! "

بابك كمی خجالت كشید :

-         " آره ، مرسی زحمت كشیدین ".

-         " امروز چند ساله میشی ؟ " .

-         " هیژده ، هیفده سالم تموم میشه میرم توی هیژده " .

-         " چقدر زود سالها میگذره ، هجده ساله طفلی بابات چشم براه مامانته " .

-         " آره بابام میگه میاد ، هنوز هم منتظرشه " .

-         " بنده ی خدا ! خدا شفاش بده ، سلام برسون ، ایشالا بیاد ما هم ببینیم این فرشته كیه ! "

و قبل از اینكه بابك حرفی بزند خداحافظی كرد و در را بست .

آش را برای شام داخل یخچال گذاشت .

پدرش هنوز بیدار بود به حرفهای همسایه گوش میداد . بابك را كه دم در اتاق دید دستش را بطرفش گرفت . نمیتوانست راحت و روان حرف بزند .

-         " بابك ! . . .گفته میاد ! "

بابك دست پدرش را روی تخت دراز كرد بالش زیر سرش را مرتب كرد . پدر با زحمت حرف میزد و بابك دوست نداشت او خودش را اذیت كند .

-" سعی كن بخوابی بابا . مامان دوست نداره زیاد بیدار بمونیا " .

لامپ را خاموش كرد ، حتی روزها اتاق پدر تاریك بود .

ظرفها را شست ، لباسهایی كه صبح شسته بود از روی بند جمع كرد . آنروز تولدش بود و هر سال روز تولدش دلگیرترین روز سال بود .

زخم زبان زن همسایه فكرش را مشغول كرده بود . خاطرات و حال وخیم پدرش هم اذیتش میكرد هر سال روز تولدش غمی روی دلش مینشست ، جای خالی مادرش این روز به بزرگی همه ی خانه بود .

روی پتوی كهنه ی وسط هال دراز كشید میدانست كه فكرها و غصه هایش بی نتیجه اند ولی ادامه شان داد تا اینكه خوابش برد .

                 

نور چشمان بسته اش را اذیت میكرد ، صدای گنگ پدرش را میشنید كه صدایش میزد .

از خواب بیدار شد تابحال خانه را آنطور روشن ندیده بود ، نوری سفید از اتاق پدرش بیرون میزد و تمام خانه را روشن میكرد .

-         " بابك ! . . . بابك ! . . . " .

بابك پدرش را دید كه روی تخت زیر نور سفیدی كه از پنجره ، داخل اتاق میآمد دراز كشیده به فرشته یی خیره شده كه نیم تنه اش را از پنجره بیرون آورده و وقتی لبخند میزند لپش مانند بابك چال كوچكی میافتد .

-         " بابك ! . . . مامان ! . . . " .

پوست تیره و چهره ی بیروح پدر مثل هر روز نبود . زیر نور پنجره او سالها جوانتر دیده میشد . نسیم نمناكی كه از روی علفهای بیرون پنجره میگذشت میان پیراهن سفید فرشته میپیچید و چرخ میزد سرگیجه میگرفت ، با نور سفید به اتاق میآمد و همه چیز را از یاد پدر میبرد .

همه ی دوریها ، بیماریها و ناتواناییها را .

فرشته از بالای سر پدر پرواز كرد بدون اینكه به او نگاه كند ، وسط اتاق ایستاد ، بابك تازه توانست پوست گندمگون در عین حال روشن و موهای مجعد و چشمان درشت و سیاهش را ببیند چشمانی كه سالها در آینه دیده بود و اكنون آنها را در صورت یك فرشته میدید .

كمی عقب رفت انتظار داشت مادرش پیر و مهربان باشد چاق ، موهایش سفید باشد و رگهای آبی زیر پوست زرد و پر لكه دستانش خودنمایی كنند .

به همان اندازه كه اتاق بوی خاك میداد لباسها و موهای فرشته بوی جاودانگی داشت بویی كه تا آنموقع هیچ جا استشمام نكرده بود ولی میدانست بوی جاودانگیست كه از پیراهن مادرش میاید .

مادر دست بابك را بطرف خودش كشید . بابك محكم بغلش گرفت اولین بار بود كه یك فرشته را بغل میكرد .

پدرش را دید كه با لبخند حسرت نگاهش میكند ، به فكر افتاد كه او حق داشته با رفتن فرشته حال و روزش اینطور شود .

او را طوری محكم با دستانش به خودش چسبانده بود كه انگار هیچوقت قصد جدا شدن ندارد .

دوست داشت برای همیشه در آغوشش بماند ، ماهها حتی سالها .  حس میكرد چیزی درونش در حال كامل شدن است .

دوباره متوجه پدرش شد كه نگاهش میكرد ، نگرانی را از چشمان پدرش براحتی میخواند .

با فشار زیاد دستانش را از هم باز كرد و خودش را عقب كشید .

احساس ضعف میكرد ، فكر میكرد نمیتواند بدون مادرش زندگی كند دوست داشت دوباره او را در آغوش بگیرد ولی میدانست اگر اینكار را بكند دیگر نمیتواند خودش را آزاد كند .

دوباره به پدر نگاه كرد ، سالها حسرت از پس لذت یكشبه ی پدرش برایش تداعی شد میتوانست میان چروكهای عمیق پیشانی ، گوشه ی چشم و گردن لاغرش حتی در اشكی كه سیاهی چشمان پدرش را برق انداخته بود حسرت آغوش مادرش را ببیند و در ناتوانی اش تاوان عشق دیرینش را .

دستهای لرزان پدرش را كه از شوق روی تخت نشسته بود فشرد خیس و سرد بودند ، دستان مادرش را بیشتر دوست داشت .

رو به مادرش كرد گفت :

-         " چرا برگشتی ؟ میخوای بمونی ؟ "

مادرش چیزی نگفت .

بابك كمی مكث كرد ، سوالش را تكرار كرد .

-         " چرا اومدی ؟ " .

-         " میخوام باهام بیای ، تو یك فرشته ای " .

فرشته دستش را بطرف بابك دراز كرد ، دستهایش زیباترین و ظریفترین دستان دنیا بود ، دستهایی كه تا آخر عمرش میتوانست حسرت آنها را بخورد .

-         " دستتو بده ، اینجا زمینه ، جای تو اینجا نیست " .

بابك دستش را پشتش به هم گره زد ، كششی درونش بوجود آمده بود سالها منتظر مادرش بود ولی آنموقع بین زمین و آسمان گیر افتاده بود .

به پدرش كه دیگر خوشحال نبود نگاه كرد دلش برایش میسوخت .

-         " بابا چی ؟ او هم میاد ؟ "

-         " نه ، آدما نمیتونن بیان ، زود باش " .

گره انگشتانش را محكمتر كرد ، چیزی نگفت .

مادرش رویش را برگرداند به پنجره نگاه كرد نوری كه از پنجره  میتابید كمسوتر شده بود ، دیوارهای اتاق دوباره شیری رنگ میشدند . دسته مویی بهم تابیده باریكتر از انگشتش از بین موهای بلندش بیرون كشید انگار آنها را برای همین روز بهم بافته بود ، جلوی پای بابك انداخت.

-         " یه روز پشیمون میشی ، اونروز گره های مو رو باز كن " .

اینرا گفت باعجله از پنجره كه كوچك شده بود بیرون پرید و پنجره محو شد .

اتاق دوباره تاریك شده بود لامپ را روشن كرد . چشمان پدر خیس بود ، بابك نشست اشكهای پدرش را با كف دستانش پاك كرد .

موی مادرش را به پدر داد . نفس عمیقی كشید و از روی تخت بلند شد میدانست پدرش گرسنه است ، باید آش را گرم میكرد و در این فاصله فرصت داشت به آن اتفاق بیشتر فكر كند .

با سینی آش برگشت ، موی بافته را از روی تخت كنار پدر برداشت و نشست ، تارهای نازكش آنقدر با دقت به هم بافته شده بودند كه از هیچ انسانی این كار ساخته نبود . موها با اینكه به هم پیچیده شده بودند ولی نرمی آنها را میشد حس كرد .

از اینكه پدرش آنرا روی تخت رها كرده بود تعجب كرد .

-         " چرا گذاشتیش اینجا ؟ "

پدر نمیخواست جواب بدهد .

-         " مگه تو هیژده سال صبر نكردی ! "

پدر سرش را پایین انداخته بود ، جواب نداد .

-         " بیا بگیرش ، مگه واسه این خودتو به این روز ننداختی ؟ "

موی بافته را بطرف پدرش گرفت .

-         " بگیرش دیگه ، اینجوری بندازی توی اتاق گم میشه ، یه جا پیش خودت قایمش كن " .

پدر با دستهای بیرمقش موی باریك و نرم زنش را كنار زد دست بابك را فشرد ، بغضش تركید ، بابك هم گریه كرد پدر را بغل كرد و سرش را به سینه اش فشرد . دستانش را جلوی صورت پدرش گرفت .

-         " دستامو میبینی هنوز گوشته و خون ، مامان دروغ میگفت " .

پدرش هنوز گریه میكرد ، انگشتان لاغرش  را روی رگهای برآمده ی دست بابك كشید و سرش را محكمتر به سینه ی پسرش چسباند .

-         " میبینی بابا ، مامان داشت دروغ میگفت ، داشت دروغ میگفت " .

پدر با پشت دستش اشكهایی كه میخواست از چانه اش بچكد پاك كرد دستمال را از كنار بالشش برداشت به او داد ، دوباره دستش را روی دست پسرش گذاشت ، ولی هنوز اشكهایش از چانه اش میچكیدند ، نمیتوانست جلویشان را بگیرد .

پایان

 

نویسنده : هادی بهنام راد

 



نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 09:00 ب.ظ توسط بهنام راد نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin