تبلیغات
سیاه مشق - دستهایش

سیاه مشق

وقتی رعشه ام تمام میشد به حال میامدم میدیدم بالای سرم نشسته انگشتانش را لای موهایم برده نوازشم میكند .

موهایش یكدرمیان سفید بود كنار لبها و چشمها چیینهای عمیقی داشت ، برآمدگی آبی زیر پوست رنگ پریده و چروكیده ی دستانش تا ابتدای انگشتان باریك بلند و بی رمقش كشیده میشد ، مثل رگهای برگهای درخت گیلاسمان در پاییز .

مثل پاییز زیبا و سرد بود ، آرام با غمی سنگین .

                 

هر روز رعشه ام میگرفت ، پدرم نیز مثل من بود ، روی زمین میافتاد بدنش آنقدر شدید میلرزید كه از صدای بهم خوردن دندانها و استخوانهای بدنش میترسیدم . گوشه ی اتاق روی پای مادرم مینشستم . سرش به اطراف پرتاب میشد ، صورتش به زمین كشیده كف و خون دهانش روی قالی مالیده میشد .

مادرم مرا در بغل میفشرد ، صورتم را به صورتش میچسباند، انگشتانش را لای موهایم میبرد گریه میكرد و دعا میخواند .

بوی موهای مادرم خیسی گونه هایش و فشار دستانش آرامم میكرد دوست داشتم همیشه بغلش بمانم ولی همه چیز بعد از مدتی تمام میشد .

لرزیدنش كه تمام میشد ساعتها پشت پنجره مینشست به كوه روبروی خانه مان خیره میشد ، یكروز هم از بالای همان كوه پرت شد و مرد .

مادرم میگفت : " بیخبر رفته بوده بالای كوه ، همانجا رعشه اش گرفته " .

پدرم كه مرد من هنوز تشنج نداشتم ، مانند او سرم به اطراف نمیخورد ، ورم نمیكرد . تمام دندانهایم تا زمستان آنسال سالم بودند .

سالم و سفید مثل برف زمستان كه روی شاخه های گیلاس نشست .

مادرم برفهای حیاط را پارو كرد ، این كار هر سال پدرم بود ، او كه مرد مادرم نیز پیر و لاغر شد موهایش یكدرمیان سفید و روزگارش سخت شد .

برفهای درخت را میتكاند میگفت درخت یادگار پدرت است باید زنده بماند .

آنروز هم شاخه های درخت گیلاس را كه هیچوقت میوه نداده بود تكاند تا نشكند .، برفها روی صورت و شانه هایش ریخت ، پارو از دستش افتاد ، روی پاهایش نشست ، باد میامد وسط بهمن بود . گره ی روسری اش را با یك دست باز كرد انگار داشت خفه میشد ، زیر درخت روی برفها دراز كشید .

آنروز هوا زودتر تاریك شد آنقدر تاریك كه دیگر مادرم را نمیدیدم .

تا صبح پشت پنجره بودم ، برف دیشب او را كاملا پوشانده بود ، كمی از روسری سفیدش بیرون مانده بود كه باد تكانش میداد .

روزهای زیادی پشت پنجره منتظرش نشستم صورتم را به شیشه ی یخزده میچسباندم ، نفسم را به شیشه میزدم و با انگشت آدمك میكشیدم ، آدمكی خاكستری از جنس دیوار سیمانی روبرو .

                 

برفها كه آب شدند همراه برفها مادرم نیز آب شد ، فقط روسری اش مانده بود . او كه رفت رعشه هایم شروع شد .

هر روز بدنم میلرزید ، چشمانم سیاهی میرفت ضربه ای محكم به سر و بدنم میخورد و بعد از آن ضربه های كوتاه و كوچك ، چیزی نمیدیدم ، صدای زنگی با خُرخُر نفسهام قاطی میشد در سرم میپیچید .

بهوش كه میآمدم كنارم نشسته بود ، حرفی نمیزد . بوی صابون با بوی شیر كهنه از لباسش میآمد . مرا یاد گذشته هام میانداخت و آرامم میكرد .

صورتش را سالها دیده بودم ولی نمیدانستم كجا ، نوازشم میكرد شعر كه میخواند یاد مادرم میاتادم ، یاد شبهایی كه پدرم پشت پنجره مینشست و با كسی درد دل میكرد كه فقط خودش میدید ، به او از خاطراتش میگفت از مادرش ار پدرش از اینكه روزبروز رعشه برایش دردآورتر میشود ، به او كه من و مادرم نمیدیدیم میگفت خسته شده باید فكری بكند .

مادرم انهای را كه میدید و میشنید به دیوار تكیه میداد مرا كنارش مینشاند شعر میخواند و گریه میكرد ، اشكهایش روی چینهای دامنش سر میخورد یكجا جمع میشد ، مثل غمهایش كه روزبروز تلنبار میشد .

سرم را به سینه اش میچسباندم ، هنوز بوی شیر را حس میكردم بوی سینه های مادرم را دوست داشتم .

وقتی كنارم بود شعرهای مادرم را میخواند و سرش با آهنگ شعر تكان میداد .

دندان شكسته ام را نشانش میدادم كه كنار زبانم را بریده بود ، نوازشم میكرد پیشانی ام را میبوسید .

درد رعشه ام كه ساكت میشد برایش از گذشته هایم میگفتم ، كه دلم برای مادرم تنگ شده ، برای معصومیت تلخ پدرم ، برای صدای لرزیدنهایش كه وقتی شروع میشد مادرم محكم بغلم میكرد . برای بوی صابون موهای مادرم كه میان ترس و آرامشم را پر كرده بود ، برای بوی شیری كه سالها از پیراهنش میآمد .

برای شبهایی كه تا صبح كنار مادرم میخوابیدم بدون اینكه خواب بد ببینم ، بیدار شوم و گریه كنم .

برای شبهایی كه بجای دیدن خواب صورت زخمی و لب پاره ی پدرم ، خواب دستهای گرم مادرم را میدیدم كه دو طرف صورتم را گرفته مرا میبوسد .

به خاطراتم گوش میداد با دستان لاغر و سردش دو طرف صورتم را میگرفت پیشانی ام را میبوسید ، نوازشم میكرد ، اشكهایش را با نوك انگشتانش پاك میكرد ، چشمان خیس مرا هم با پر روسری سفیدش خشك میكرد و میرفت ، بی خداحافظی .

و من چشم براه دیدنش ، منتظر رعشه ی بعدی می ماندم .

پایان


نوشته شده در جمعه 15 دی 1391 ساعت 08:48 ب.ظ توسط بهنام راد نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin