تبلیغات
سیاه مشق - مطالب دی 1390

سیاه مشق

-         " نمیدونم تا حالا روح دیدی یا نه ! روح ، كساییكه میشناختیشون ولی نمیدونستی فوت شدن . یه شب باهاشون حرف بزنی و بعد بفهمی قبلا مردن . تا حالا برات پیش نیومده نه ؟ "

به شوخی گفته بودم : " یه شبنامه بده حاجی ، توی روزنامه ها كه چیز بدرد بخوری ننوشته ، از قرار معلوم بیشتر اتفاقا داره شبا میافته ! "

از حرفم منظوری نداشتم ، همینطور خواستم چیزی گفته باشم . فکرش را نمیکردم شوخی بی مزه ام او را یاد گذشته ها بیندازد .

شوخی ام را جدی گرفته بود ، صندلی اش را آورده کنار دکه اش نشست حرف را ادامه داد .

-         " باورت میشه شبا توی پارك به این شلوغی روح پیدا بشه ؟ "

با زور لبخند زدم نمیدانستم چه باید بگویم تا بحال روح ندیده بودم گفتم: " نمیدونم ، شما همیشه اینجایی ، بهترمیدونی ".

-         " اونشب توی دكه بودم متوجه شدم كسی توی پارك نیست ، هوا تاریک شده بود ، منم خواستم دکه رو تعطیل کنم که یكهو همه چراغها خاموش شدن ، حتی چراغهای ستونها ، چراغ قوه ی موبایلمو روشن کردم ، دکه وحشتناکترین جای دنیا شده بود عین فیلمای سینمایی . منتظر موندم تا چراغها روشن بشه تا بتونم برم خونه  ".

به اینجای حرف که رسید ابروهایش را درهم کرد به صورتم خیره شد .

برای چند لحظه حرف نزد شاید داشت بقیه داستان را جمع و جور میکرد .

گفت : " شاید بقیه شو باور نکنی ولی واست تعریف میکنم " .

با انگشت از لای درختان به چهارراه نزدیک پارک اشاره کرد .

-         " دو سال پیش فهمیدی تو خیابون پشتی چه اتفاقی افتاد ؟ "

یادم بود ، صبح خیابان شلوغ بود پلیس داخل یکی از خانه ها رفت و آمد میکرد آمبولانس هم آمده بود .

میگفتند زنی وقتی شوهرش سر کار بوده دو بچه اش را در خواب خفه کرده .

-         " فهمیدی کدوم خونه رو میگم ؟ از این چارراه كه یه كم میری پایینتر یه خیابون بن بسته كه . . .  " .

گفتم : " آره همونكه مادره شب بچه هاشو خفه كرده بوده ؟ "

- " آره همون ، منتظر بودم برقها بیاد برم خونه . یكهو یه چیزی به دریچه خورد ، دو سه بار پشت سر هم هر بار محکمتر . نیمخیز شدم نور چراغ قوه رو بیرون انداختم . توی تاریکی پسر بچه ای وایستاده بود هم قد و قواره ی احسان - احسان پسرم رو میگم  - از او لاغرتر یه زیرپوش لته ی یقه گشاد تنش بود . موهاش بهم ریخته و دور گردن دراز و لاغرش کبود بود ، خون خراشهای گردنش به یقه زیرپوشش مالیده شده بود از اون فاصله قیافه ش زیاد معلوم نبود ولی زخمهاش دیده میشد ، زیر چشمش ، آره زیر چشمش رد یه زخم بود ، یه خراش عمیق مثل جای تركه كه محكم به صورتش خورده و زیر چشمشو پاره كرده باشه .پرسیدم اینجا چکار میکنه ؟ گفت مادرش اذیتش میکنه اونم زده بیرون . گفتم مگه باباش خونه نیست ؟! گفت از ظهر رفته هنوز نیومده .داداش کوچکش رو توی پارک گم کرده بود . ازش خواستم بمونه ، برقها که اومد دنبالش بگردیم .ولی پشتشو کرد رفت وسط تاریکی " .

پیرمرد به اینجای حرف که رسید نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد با صدای بلند گریه کرد شانه هایش میلرزید .

دلم برایش سوخت هم برای او هم برای پسرك .

از روی صندلی بلند شد به دکه رفت دستمالش را برداشت چشمها و بینی اش را خشک کرد . ولی باز نتوانست آرام بگیرد . دلداریش میدادم ولی صدای گریه هایش بلندتر میشد بدنش آنقدر شدید تكان تكان میخورد میترسیدم بلایی سرش بیاید .

دستم را روی شانه اش گذاشتم با چشمان خیس و قرمزش نگاهم کرد دستم را گرفت بینی اش را با شدت بالا کشید گفت : " هنوز تموم نشده ، میدونی اون پسر كی بود و کجا رفت ؟ "

با صدای بلند هق هق میكرد بین حرف زدن نفسش عقب میافتاد دستمال را با كف دست به صورتش چسبانده بود ولی باز هم نمیتوانست از پس اشكهایش برآید ولی با همان حال و روز خاطراتش را ادامه داد .

-         " هوا یه کم روشن شده بود من میتونستم جلوی پامو ببینم . زنم خونه خواب بود ، احسان و حسن – پسرای عزیزم -  توی اتاقشون خواب بودن خونه بهم ریخته بود مثل همیشه ، بچه ها شلوغ كارن دیگه ! روی مبل دراز کشیدم . ولی فکر پسر بچه ی دیشبی نمیگذاشت بخوابم ، دلشو ره گرفته بودم . دلم برای بچه هام تنگ شده بود به اتاقشون رفتم تا ببوسمشون شاید آروم بشم " .

كمی مكث كرد ، آنقدر در خاطراتش غرق شده بود كه از من یادش رفته بود ، بیشتر برای خودش تعریف میكرد .

-         " احسان سر جاش خواب بود دستم رو روی موهای بلند و بهم ریخته ش کشیدم ، موهاش زبر و پوست سرش سرد بود صدای نفسهاشو نمیتونستم بشنوم ، لحاف رو آروم از رو صورتش کنار زدم . رد یه زخم كهنه زیر چشمش بود مثل جای تركه كه محكم به صورت بخوره و پوست رو بتركونه  .چشمهاش به سقف خیره بود گردنش كبود و خون خراشهای دور گردنش به یقه ی گشاد زیرپوش لته ش مالیده بود . دستم ، بدنم میلرزید نمیتونستم گریه کنم بطرف پسر دیگه م رفتم ، او هم سرد بود مثل یخ حتی سردتر ، سردتر از احسان . صدام توی گلوم گیر كرده بود ، به اتاق زنم دویدم پتو رو کنار زدم ، بیدار بود میخندید ، دستاش خونی بود . پتوش ! آره پتوش هم خونی بود خون بچه ی ده ساله پانزده ساله . فریاد زدم چرا اینکارو کردی ؟ ولی میخندید ، زیر گوشش زدم زیر پا انداختم لگدش كردم با تركه به صورت و بدنش میزدم از زخم زیر چشمش داشت خون میومد همه ی صورتش رو پوشونده بود ولی هنوز میخندید مثل دیوونه ها ، مثل قاتلها " .

پیرمرد همانطور که تعریف میکرد به هوا مشت و لگد میزد مردم دوره گرفته ما را تماشا میکردند . بلند شده بود به زنش فحش میداد به قاتل بچهایش . تهدید میکرد گریه میكرد و خودش را میزد . بغض گلوی همه را گرفته بود .

آنقدر داد زد و به سر و صورتش زد كه خسته روی زمین نشست .

خواستم بلندش كنم كه مردی جلوتر از من آمد زیر بغلش را گرفت ، گفت : " بسه ، دیگه بسه ، بیا بریم توی دكه ، آروم باش " .

پیرمرد را داخل دكه برد و مردم پراكنده شدند .

رفتم روزنامه ام را بگیرم ، پیرمرد روی صندلی اش نشسته بود ، اشكهایش خشك شده ولی هنوز بینی اش قرمز بود .

آن مرد داشت باهاش حرف میزد قیافه اش را تازه توانستم ببینم كمی شبیه پیرمرد بود ولی زیر چشمش زخم عمیقی داشت ، از آن زخمهای قدیمی كه گوشت بالا آورده همرنگ پوستش شده بود ولی هنوز از دور دیده میشد .

 

نویسنده : هادی بهنام راد
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 09:10 ب.ظ توسط بهنام راد نظرات |

از بچگی آرزو داشت مادرش را ببیند ولی حتی یك عكس سیاه و سفید هم از او نداشت . همه ی چیزی كه درباره  ی مادرش میدانست همان چیزی بود كه پدرش برایش سالها پیش گفته بود : " مادرت یك فرشته بود ، یكشب با من زندگی كرد ، فقط یك شب ، نزدیك صبح كه بدنیا آمدی او هم از پنجره پرواز كرد رفت . گفته برمیگردد ، زیاد طول نمیكشد " .

آنموقع آنقدر بچه بود كه چیزی از حرف پدرش نمیفهمید و آنقدر پدر باهاش مهربان بود كه نبود مادرش را حس نمیكرد ولی هر چه میگذشت پدرش گوشه گیرتر میشد . گوشه ی اتاقش مینشست گریه میكرد با خودش حرف میزد و فرشته را صدا میزد . بعد از مدتی هم خانه نشین شد و كارهای آپارتمان گردن بابك كه نوجوان بود افتاد .

وقتی همسایه ها فهمیدند پدر بابك سكته كرده و نمیتواند كارهای آپارتمان را انجام دهد بسیاری از كارها را خودشان میكردند تا بابك فرصت رسیدگی به پدرش را داشته باشد . زبان و نیمی از بدن پدر فلج شده بود .

آن سالها كه حال پدر خوب بود و میتوانست درست حرف بزند وقتی خاطره اش را تكرار میكرد میگفت : " از این پنجره ای كه رفته برمیگردد " و با انگشت به پنجره ای كه بابك هرگز آنرا ندیده بود اشاره میكرد ، جایی بالای دیوار كه فكر میكرد زمانی آسمان آبی از آنجا دیده میشده .

صدای زنگ در بزحمت تا اتاق پشتی میرسید بابك عمدا صدا را كم كرده بود تا مزاحم پدر نشود .

پدر را روی تخت دراز كرد ، ناهارش را داده بود . در را باز كرد زن همسایه آش آورده بود .

-         " بابات حالش چطوره ؟ "

-         " خوبه ، به مرحمت شما " .

-         " این آش رو واسه شما پختم ، فكر كنم امرو تولدت باشه ، آره ! "

بابك كمی خجالت كشید :

-         " آره ، مرسی زحمت كشیدین ".

-         " امروز چند ساله میشی ؟ " .

-         " هیژده ، هیفده سالم تموم میشه میرم توی هیژده " .

-         " چقدر زود سالها میگذره ، هجده ساله طفلی بابات چشم براه مامانته " .

-         " آره بابام میگه میاد ، هنوز هم منتظرشه " .

-         " بنده ی خدا ! خدا شفاش بده ، سلام برسون ، ایشالا بیاد ما هم ببینیم این فرشته كیه ! "

و قبل از اینكه بابك حرفی بزند خداحافظی كرد و در را بست .

آش را برای شام داخل یخچال گذاشت .

پدرش هنوز بیدار بود به حرفهای همسایه گوش میداد . بابك را كه دم در اتاق دید دستش را بطرفش گرفت . نمیتوانست راحت و روان حرف بزند .

-         " بابك ! . . .گفته میاد ! "

بابك دست پدرش را روی تخت دراز كرد بالش زیر سرش را مرتب كرد . پدر با زحمت حرف میزد و بابك دوست نداشت او خودش را اذیت كند .

-" سعی كن بخوابی بابا . مامان دوست نداره زیاد بیدار بمونیا " .

لامپ را خاموش كرد ، حتی روزها اتاق پدر تاریك بود .

ظرفها را شست ، لباسهایی كه صبح شسته بود از روی بند جمع كرد . آنروز تولدش بود و هر سال روز تولدش دلگیرترین روز سال بود .

زخم زبان زن همسایه فكرش را مشغول كرده بود . خاطرات و حال وخیم پدرش هم اذیتش میكرد هر سال روز تولدش غمی روی دلش مینشست ، جای خالی مادرش این روز به بزرگی همه ی خانه بود .

روی پتوی كهنه ی وسط هال دراز كشید میدانست كه فكرها و غصه هایش بی نتیجه اند ولی ادامه شان داد تا اینكه خوابش برد .

                 

نور چشمان بسته اش را اذیت میكرد ، صدای گنگ پدرش را میشنید كه صدایش میزد .

از خواب بیدار شد تابحال خانه را آنطور روشن ندیده بود ، نوری سفید از اتاق پدرش بیرون میزد و تمام خانه را روشن میكرد .

-         " بابك ! . . . بابك ! . . . " .

بابك پدرش را دید كه روی تخت زیر نور سفیدی كه از پنجره ، داخل اتاق میآمد دراز كشیده به فرشته یی خیره شده كه نیم تنه اش را از پنجره بیرون آورده و وقتی لبخند میزند لپش مانند بابك چال كوچكی میافتد .

-         " بابك ! . . . مامان ! . . . " .

پوست تیره و چهره ی بیروح پدر مثل هر روز نبود . زیر نور پنجره او سالها جوانتر دیده میشد . نسیم نمناكی كه از روی علفهای بیرون پنجره میگذشت میان پیراهن سفید فرشته میپیچید و چرخ میزد سرگیجه میگرفت ، با نور سفید به اتاق میآمد و همه چیز را از یاد پدر میبرد .

همه ی دوریها ، بیماریها و ناتواناییها را .

فرشته از بالای سر پدر پرواز كرد بدون اینكه به او نگاه كند ، وسط اتاق ایستاد ، بابك تازه توانست پوست گندمگون در عین حال روشن و موهای مجعد و چشمان درشت و سیاهش را ببیند چشمانی كه سالها در آینه دیده بود و اكنون آنها را در صورت یك فرشته میدید .

كمی عقب رفت انتظار داشت مادرش پیر و مهربان باشد چاق ، موهایش سفید باشد و رگهای آبی زیر پوست زرد و پر لكه دستانش خودنمایی كنند .

به همان اندازه كه اتاق بوی خاك میداد لباسها و موهای فرشته بوی جاودانگی داشت بویی كه تا آنموقع هیچ جا استشمام نكرده بود ولی میدانست بوی جاودانگیست كه از پیراهن مادرش میاید .

مادر دست بابك را بطرف خودش كشید . بابك محكم بغلش گرفت اولین بار بود كه یك فرشته را بغل میكرد .

پدرش را دید كه با لبخند حسرت نگاهش میكند ، به فكر افتاد كه او حق داشته با رفتن فرشته حال و روزش اینطور شود .

او را طوری محكم با دستانش به خودش چسبانده بود كه انگار هیچوقت قصد جدا شدن ندارد .

دوست داشت برای همیشه در آغوشش بماند ، ماهها حتی سالها .  حس میكرد چیزی درونش در حال كامل شدن است .

دوباره متوجه پدرش شد كه نگاهش میكرد ، نگرانی را از چشمان پدرش براحتی میخواند .

با فشار زیاد دستانش را از هم باز كرد و خودش را عقب كشید .

احساس ضعف میكرد ، فكر میكرد نمیتواند بدون مادرش زندگی كند دوست داشت دوباره او را در آغوش بگیرد ولی میدانست اگر اینكار را بكند دیگر نمیتواند خودش را آزاد كند .

دوباره به پدر نگاه كرد ، سالها حسرت از پس لذت یكشبه ی پدرش برایش تداعی شد میتوانست میان چروكهای عمیق پیشانی ، گوشه ی چشم و گردن لاغرش حتی در اشكی كه سیاهی چشمان پدرش را برق انداخته بود حسرت آغوش مادرش را ببیند و در ناتوانی اش تاوان عشق دیرینش را .

دستهای لرزان پدرش را كه از شوق روی تخت نشسته بود فشرد خیس و سرد بودند ، دستان مادرش را بیشتر دوست داشت .

رو به مادرش كرد گفت :

-         " چرا برگشتی ؟ میخوای بمونی ؟ "

مادرش چیزی نگفت .

بابك كمی مكث كرد ، سوالش را تكرار كرد .

-         " چرا اومدی ؟ " .

-         " میخوام باهام بیای ، تو یك فرشته ای " .

فرشته دستش را بطرف بابك دراز كرد ، دستهایش زیباترین و ظریفترین دستان دنیا بود ، دستهایی كه تا آخر عمرش میتوانست حسرت آنها را بخورد .

-         " دستتو بده ، اینجا زمینه ، جای تو اینجا نیست " .

بابك دستش را پشتش به هم گره زد ، كششی درونش بوجود آمده بود سالها منتظر مادرش بود ولی آنموقع بین زمین و آسمان گیر افتاده بود .

به پدرش كه دیگر خوشحال نبود نگاه كرد دلش برایش میسوخت .

-         " بابا چی ؟ او هم میاد ؟ "

-         " نه ، آدما نمیتونن بیان ، زود باش " .

گره انگشتانش را محكمتر كرد ، چیزی نگفت .

مادرش رویش را برگرداند به پنجره نگاه كرد نوری كه از پنجره  میتابید كمسوتر شده بود ، دیوارهای اتاق دوباره شیری رنگ میشدند . دسته مویی بهم تابیده باریكتر از انگشتش از بین موهای بلندش بیرون كشید انگار آنها را برای همین روز بهم بافته بود ، جلوی پای بابك انداخت.

-         " یه روز پشیمون میشی ، اونروز گره های مو رو باز كن " .

اینرا گفت باعجله از پنجره كه كوچك شده بود بیرون پرید و پنجره محو شد .

اتاق دوباره تاریك شده بود لامپ را روشن كرد . چشمان پدر خیس بود ، بابك نشست اشكهای پدرش را با كف دستانش پاك كرد .

موی مادرش را به پدر داد . نفس عمیقی كشید و از روی تخت بلند شد میدانست پدرش گرسنه است ، باید آش را گرم میكرد و در این فاصله فرصت داشت به آن اتفاق بیشتر فكر كند .

با سینی آش برگشت ، موی بافته را از روی تخت كنار پدر برداشت و نشست ، تارهای نازكش آنقدر با دقت به هم بافته شده بودند كه از هیچ انسانی این كار ساخته نبود . موها با اینكه به هم پیچیده شده بودند ولی نرمی آنها را میشد حس كرد .

از اینكه پدرش آنرا روی تخت رها كرده بود تعجب كرد .

-         " چرا گذاشتیش اینجا ؟ "

پدر نمیخواست جواب بدهد .

-         " مگه تو هیژده سال صبر نكردی ! "

پدر سرش را پایین انداخته بود ، جواب نداد .

-         " بیا بگیرش ، مگه واسه این خودتو به این روز ننداختی ؟ "

موی بافته را بطرف پدرش گرفت .

-         " بگیرش دیگه ، اینجوری بندازی توی اتاق گم میشه ، یه جا پیش خودت قایمش كن " .

پدر با دستهای بیرمقش موی باریك و نرم زنش را كنار زد دست بابك را فشرد ، بغضش تركید ، بابك هم گریه كرد پدر را بغل كرد و سرش را به سینه اش فشرد . دستانش را جلوی صورت پدرش گرفت .

-         " دستامو میبینی هنوز گوشته و خون ، مامان دروغ میگفت " .

پدرش هنوز گریه میكرد ، انگشتان لاغرش  را روی رگهای برآمده ی دست بابك كشید و سرش را محكمتر به سینه ی پسرش چسباند .

-         " میبینی بابا ، مامان داشت دروغ میگفت ، داشت دروغ میگفت " .

پدر با پشت دستش اشكهایی كه میخواست از چانه اش بچكد پاك كرد دستمال را از كنار بالشش برداشت به او داد ، دوباره دستش را روی دست پسرش گذاشت ، ولی هنوز اشكهایش از چانه اش میچكیدند ، نمیتوانست جلویشان را بگیرد .

پایان

 

نویسنده : هادی بهنام راد

 



نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 09:00 ب.ظ توسط بهنام راد نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin